ارتباط بین جهانی شدن و فرهنگ
1-به نظر ميرسد اين موضوع در نقطه آغاز بسيار روشن باشد، اما در فهم معنا و مشخصههاي جهاني شدن فرهنگ، ابتدا ما بايد بعضي جنبههاي تعريف دو اصطلاح تشكيل دهنده آن را بفهميم. پس اجازه دهيد از جهاني شدن شروع كنيم.
2-امروزه نسبتاً هر دانشمند مهمي ممكن است مفروضات كلي وسيعي كه جهاني شدن يك فرايند چند بعدي است را بپذيرد كه به صورت همزمان در درون قلمرو اقتصاد، سياست، توسعه تكنولوژيكي (مخصوصاً رسانه و تكنولوژيهاي ارتباطي) تغييرات محيطي و فرهنگ اتفاق افتد. يك روش ساده تعريف جهاني شدن كه در هر يك از اين ابعاد بدون برتري یا علتهاي برتري بودن ارائه ميشود، اين است كه آن فرآيندي پيچيده، شتابان و يكپارچه كننده اتصالات (Conectivity) جهاني است. فهم اين مطلب بيشتر در شيوه كلي و انتزاعي است، جهاني نشدن اشاره به توسعه سريع و شبكههاي متراكم كه خصوصيات مادي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي زندگي در جهان مدرن است. در پايههاي اصلياش، جهاني شدن اشاره به توسعه سريع و شبكههاي متراكم كه خصوصيات مادي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي زندگي در جهان مدرن است. در پايههاي اصلياش جهاني شدن توضيح كاملاً سادهاي از اين شبكهها و مفهومهايشان است: جريانهايي پيرامون آنها (و سرتاسر مرزهاي جهاني) تقريباً هرچيزي كه ويژگي زندگي مدرن باشد: جريانات سرمايه، اجناس، مردم، دانش، اطلاعات و ايدهها، جرم، آلودگي، بيماري، روش، اعتقادات، تصاوير و از اين قبيل.
3-اين افزايش اتصال (Conectivity) در بيشتر شيوهها يك جنبهي آشكار از زندگيمان است. اينها چيزهايي است كه همه ما ميتوانيم (حداقل اگر در بخشهاي بيشتر توسعه يافته از جهان زندگي بشر) در تجربيات و كارهاي روزانه هر روزهمان تشخيص دهيم. اتصال تعريف بسيار زيبايي از استفادههايمان از تكنولوژيهاي ارتباطي است (تلفنهاي همراه، كامپيوتر، ايميل، اينترنت).
اما همچنين مشخصههاي محيطهاي شهري است كه هركدام از ما در آن زندگي ميكنيم و به صورت افزايشي شيوههاي كسب درآمد زندگيمان را ، سبكهاي غذا خوردنمان را، موزيك، سينما و تلويزيون، كه تفريحات ما را شكل ميدهد و تجربيات تحركات و سفرهايمان را تحتتأثير قرار ميدهد. همچنين پشت پرده همه شيوههاي سرگرداني و اضطراب مادي و اجتماعي كه ويژگي زندگي مدرن هر روزهمان را تشكيل ميدهد: از نگراني بوسيله حملات تروريستي تا نگراني روي گرم شدن كره زمين، همهگيري اكنون آنفولانزا یا چگونگي تورم در اقتصاد جهاني كه احتمالاً امنيت شغلي را تحت تأثير قرار ميدهد، مالياتهايمان يا پرداختهاي بهرهاي روي وامهاي مسكنمان. همه اينها نشانگر اين هستند كه ما در دنيايي كه امروزه به صورت جهاني بسيار مرتبط تراز حتي 20 سال پيش است زندگي ميكنيم، و در اصطلاحات تاريخي دراز مدت مراحل وابستگي جهاني بدون سابقه است. بنابراين فهم جهاني شدن به عنوان يك فرايند عمومي از افزايش ارتباطات است كه به ما كمك ميكند تا در ذهنمان پيچيدگي چند بعدي اين فرايند را حفظ كنيم. اما با وجود اين مفروضات مفهومي خيلي خوبي را به عنوان اهميتهاي نسبي هر كدام از اين بعدها نگه ميدارد. واضح است كه فرمانده اين مفروضات قلمرو اقتصادي است، نهاد بازارهاي سرمايهداري جهاني كه عامل گريز ناپذيري (Sinequanon) از همبستگي جهاني است. اين بعد كه به ديد و زبان تجارت سهامي، سياستمداران و همانند آن فعالين ضد جهاني مسلط است، به آساني در مباحث رسانهاي كه بسياري از برداشتهاي بيواسطه اكثريت مردم عادي از آنچه جهاني شدن درباره آن است را خلاصهوار بيان ميكند.
4-گريزي از تسلط جهاني سيستم سرمايهداري نيست و تجزيه و تحليلهاي فرهنگي از فهم اهميت عظيماش چيزي اندك بدست ميدهد. اما، مجبوريم بگوييم، ما بايد از وسوسه نسبت دادن علتهاي برتر و مقدمتر به آن در فرايند جهاني شدن مقاومت كنيم. دليلهاي متفاوتي نيز براي آن وجود دارد. اما من اينجا فقط به 2 دليل اشاره خواهم كرد. نخست، به خاطر اينكه ما با قضاوتهاي تجربي درستي درباره آنچه كه اعمال خاص هرچيز ديگري را عقب ميرانند برخورد نميكنيم، اما همچنين با سؤال از شكلگيري اين مقولههاي تحليلي: در چه وسعتي اعمال اقتصادي ذاتاً عوامل فرهنگياند؟ پاسخهاي محتمل به اين پرسش بين «مختصراً» تا «كلاً» قرار ميگيرند. آنچه پذيرفتني نيست علي رغم ژستهاي مصنوعي ثابت سياستمداران نسبت به واقعيتهاي اقتصادي نامطبوع اين فرض است كه قلمرو اقتصادي سيستم ماشين مانندي است كه از اميال، آرزوها و خواستههاي عللهاي انساني مستقل عمل ميكند و به طور كلي خارجي از تأثير فرهنگ است. بنابراين اولين دليل در مقاومت در برابر استنتاجات اقتصادي اين است كه آن روي مفهوم معدود غيرواقعي از اقتصاد بكار انداخته ميشود.
5-دليل دوم كجفهميهايمان از قلمرو فرهنگ است. بيانات عمومي مثل تأثير جهاني شدن روي فرهنگ يا پيامدهاي فرهنگي جهاني شدن شامل يك مفروضات ضمني است كه جهاني شدن فرايندي است كه به نوعي منابع و قلمرواش خارج از فرهنگ عمل ميكند. يك دليل عمده از چرايي عادي به نظر رسيدن صحبتهايي كه جهاني شدن روي فرهنگ تأثير ميگذارد اين است كه فرآيندهاي بازار جهاني و مخصوصاً توزيع كالاهاي معرفي تجملي نسبتاً به آساني مستعد تأثيرگذاري بر روي تجربيات فرهنگي مردم شناخته ميشوند. اين در واقع، هستهاي از تفسير جهاني شدن فرهنگي به عنوان امپرياليسم فرهنگي، آمريكايي شدن، يا در غربي شدن يا به عنوان گسترش فرهنگ انحصاري مصرفگرايي سرمايهداري جهاني است (تاملينسون، 1991، 1991). در تمامي همچنين خوانشهایی از فرهنگ به نظر ميرسد به صورت خاصي يك مقوله بيروح (فاقد جنبش) است. چيزهايي كه مردم تجربه ميكنند يا فرا ميگيرند اما خودشان توليد يا شكل نميدهند. نوشتههاي زيادي از ديدگاه تفسيري نشانه شناختي در تجزيه و تحليل فرهنگي در پاسخ به اين كجفهميهاي عميق، فعال بودن و طبيعت قابل تغيير، وجه اختصاصي كالاهاي فرهنگي را نشان ميدهد (morely 1992 , Thompson 1995 , 2000) اما با وجود اين مقاله انتقادي، ايده فرهنگ به عنوان وجودش ذاتاً تشكيل دهنده از جهاني شدن (همچنان كه وجود يك بعد نتايجي براي قلمروهاي ديگر دارد) نسبتاً مبهم باقي مانده است.
6-براي روشن شدن اين موضوع، ما كموبيش پيچيدگيهاي خاص و اغلب مفاهيم اغفالكننده از فرهنگ را بررسي ميكنيم. "فرهنگ قدرت نيست، چيزي است كه با آن وقايع اجتماعي به صورت علمي نسبت داده ميشوند" به گفته كليفورد گيرتز (1973:11) و اين مطمئناً تا اندازهاي كه ما بايد تفكرمان از فرآيندهاي فرهنگي اوليه همانطور كه به سوي ساختار معناهايي كه اجتماعاً سهيم هستيم، متمايل است درست باشد. اگر ما يك سؤال كاركردي سخت بپرسيم، "فرهنگ براي چيست؟" جوابهاي بسيار اقتناعكنندهاي است كه به درستي معناهاي زندگي را توليد ميكند، نياز براي معنا در مركز ژرفي از شرايط انساني است، و مترادف با اگزيستاسياليستي شناختي از نيازهاي مادي براي پناهگاه و معاش است. در واقع از زماني كه مردم در شرايط معين، مايلند نيازهاي ديگرشان را در اعتقاداتشان در اهداف و پايان خوب از هستي قرباني كنند، ممكن است بسيار بيشتر از اين را شامل شود. اين داستانهاي مشترك، روايتها، با ارائه وجود معنادارمان پس همانگونه كه بودهاند، هدفهايي در خودمان براي فرهنگ هستند و اين به صورت كاملاً منصفانه، روشهايي را كه به وسيله آن فرهنگ به صورت نوعي مطالعه ميشود شكل داده است: همانطور تجربيات زندگي شده به عنوان نماينده، همچنانكه متن (text) هستند به همان اندازه (context) زمينه هستند.
7-تصور از عليت به صورت نابهنجاري با همين مفهومپردازي ميشود. به هر حال، اين به آن معناست كه فرهنگ اهميت ندارد. مطمئناً براي اين است كه اعمال و فرآيندهاي معنايي ساخت آگاهي، كنشهاي جمعي و فردي كه در خودشان با اهميت هستند، هدايت و الهام ميبخشند. فرهنگ، بنابراين "فرهنگ نه فقط" يك زمينهاي كه بوسيله آن (حوادث) به صورت معناداري ممكن است توضيح داده شود، نيست. (گيرنز، 1973) آن زمينهاي اساسي است كه عامليت انساني از آن انفاق ميافتد و ناشي ميشود. تفسيرها و مفاهيم فرهنگي دائماً مردم را فردي و جمعي، نسبت به كنشها و انتخابهاي خاص راهنمايي و تهييج ميكند. كنشهايي كه ممكن است انواع ابزاري منصفانهاي به نظر برسند، منطق ضرورت اقتصادي يا عمل را دنبال ميكنند، كه با وجود اين داخل سيستمي از فهم شخصي، طرحها، آرزوها و حسرتهايي قرار ميگيرند كه ما ميتوانيم به عنوان عوامل تشكيلدهنده زيست جهان فكري اشخاص فكر كنيم. حتي بسياري از واكنشهاي ابزاري اساسي به ارضاي نيازهاي بدني در اين معنا خارج از فرهنگ نيستند: در شرايط اصلي (خنديدن، اختلالات غذايي نظير بياشتهايي عصبي، روزهداري مذهبي، اعتصابات سياسي، گرسنگي) تصميم در خوردن يا گرسنگي كشيدن يك تصميم فرهنگي است.
8-بنابراين شيوه مفيدي كه درباره اهميت فرهنگ براي جهاني شدن فكر كنيم، در فهم اين است كه چگونه كنشهاي محلي آگاهانه ميتوانند پيامدهاي جهانيسازي كردن داشته باشند. اين لحظه از فرهنگ در تصميمات خريد جوانان در عصر شنبه (در خريد انواع ماركهاي اجناس يا امتحان كفش يا موبايل) يكي از خود نشانگرهاست، برخلاف زمينههاي داستاني از سبكهاي فرهنگ مناسب: من چگونه ميخواهم مشاهده شوم؟ من با كدام تصاوير فرهنگي ميخواهم سازگار يا مخالف باشم؟ ارزشهاي من چيست؟ آرزوهاي من چيست؟ اينها سؤالاتي پيشپا افتاده نيستند، هرچند كه ممكن است ما قضاوت مصرفگرايانه ناتواني از دادن پاسخهاي امتناعكننده داشته باشيم. اما هيچكدام از سؤالات آنها در داخل ذهنيت انساني بسته باقي نميمانند. جواب به آنها، همانگونه كه عملي بوده است، فعاليت مصرفكنندگان در سطح خرد، تشكيلدهنده شبكه كلي پيچيدهاي از اتصالات بازار جهاني است، كه پيامدهايش نه فقط براي استخدام كارگران در بخشهاي متمايز جهان، بلكه نسبت به منابع طبيعي مصرف شده و فرآيندهاي صنعتي كه توليداتشان را دربرميگيرد، براي سرنوشت اكولوژيكي سيارهمان است. اصطلاحي از آنتوني گيدنز اقتباس كردهام (1990) جهاني سازي فرهنگي انعطافپذيري زندگي مدرن را افزايش ميدهد: يكپارچگي سيستماتيك هزاران كنش فردي كوچك وارد طرز كار نهادهاي اجتماعي كه به صورت خودكار در كنترل زندگيمان آشكارند.
9-اين براي يك مقدمه نظري كافي است. آنچه من اينجا تأكيد ميكنم (به خاطر اينكه در فهم موارد مورد بحث از جهاني شدن كه از يك ديدگاه فرهنگي بسيار اساسي است) اين است كه فرهنگ بعدي است كه بوسيله آن جهاني شدن را تحت تأثير قرار داده و همزمان توليد شده و شكل داده شدهي آن است.
10-اما حال با حركت به موضوعهاي بسيار مرتبط، ما نياز داريم بپرسيم: چه نوع شكلي ظهور پيدا كرده است؟
يك فرهنگ جهاني
11-تفكر عمومي درباره فرايند جهاني شدن اين است كه منجر به يك فرهنگ جهاني واحد شود. اين فقط يك فكر است، اما دلايلي كه ممكن به نظر ميرسد اين است كه ما ممكن است تأثيرات يكپارچه كنندهاي از اتصالات در ديگر قلمروها را ببينيم (مخصوصاً در قلمرو اقتصاد جايي كه به سختي سيستم يكپارچه كننده بازار جهاني مدلي را ارائه كرده است. در واقع جهاني شدن در بعضي از جنبههايش اين خصوصيات يكپارچه كننده را دارد. هر چند در گذشته ممكن بوده به عنوان اعمال و فرآيندهاي اقتصادي و اجتماعي از بين برنده محل فهميده ميشد، اما نسبتاً پديده مستقلي است، جهاني شدن جهان را در نسبتهاي زيادي ميسازد. در نقل قول از رولند رابرتسون (1992) يك "مكان واحد". مثال آشكار اين شيوهاي است كه به وسيلهي آن، دولت ـ ملتها مجبورند به سيستم سرمايهداري جهاني پيچيدهاي كه استقلالشان را در مستقل بودن تعليم دادن به امور اقتصاديشان محدود ميكند، بسته باشند، يا حال تمايلات آشكار براي تأثيرات محيطي فرآيندهاي صنعتي محلي (براي مثال انتشار گازهاي cfc) كه به سرعت يك مسئله جهاني شده است.
12-به هرحال، افزايش اتصال جهاني به هيچ وجه ضرورتاً دلالت بر اينكه جهان در گستردهترين شكلاش هم به لحاظ سياسي و هم اقتصادي يكپارچه ميشود نيست عليرغم حصول اين امر، عدهاي اين جرأت را كردهاند تا ادعا كنند كه تأثيرات جهاني شدن اخيراً در شيوه خاصي در هر شخص يا مكاني از اين سياره توسعه داده شده است و تفكرات روي گسترش آن بايد مطمئناً بوسيله روندهاي جبراني بسيار زيادي كه نسبت به اجتماع، سياست و در واقع تقسيم فرهنگي كه ما در اطرافمان ميبينيم معتدلتر شده است. اين نقطهاي است كه پي در پي در زمينه مطالعات توسعهاي استفاده ميشود. آنچه كه به اصطلاح جهان سوم ناميده ميشود، به روشني در اقتصاد جهاني شده يا ارتباطات جهاني شده در روشهاي مشابهي كه جهان توسعه يافته بود، بهرهاي نداشت. به نظر ميرسد گفتن اين درست باشد كه سيستم اقتصادي جهاني كه گنبدوار همه جا را فرا گرفته است. عميقاً قدرت زيادي در تعيين سرنوشت كشورهاي آفريقايي داشته است. اما اين راه بسيار دوري از گفتن اين است كه آفريقا بخش جدايي از جهان يكپارچهاي از رونق اقتصادي و اجتماعي و توسعه تكنولوژيكي است. بنابراين ما در توصيف ايده جهاني شدن، با گفتن اينكه آن فرآيندي نابرابر است (تمركز و تراكم در جريان مناطق و در مناطق ديگر چشمپوشي ميشود يا حتي شايد اخراج شود) (mass ,1999) در اين گستره جهاني شدن به نظر ميرسد جهاني نيست!
13-با وجود همه اينها، پافشاريهايي حداقل بين بعضي از منتقدين غربي در تمايل به تصور جهاني شدن كه جسورانه ما را نزديك به يك فرهنگ جهاني همهگير ميكند. وجود دارد شيوه بسيار رايجي كه بوسيله آن اين مفروضات پنداشته ميشود همان چيزي است كه من جلوتر اشاره كردم. جهاني شدن فرهنگي به شكلي از اميرياليسم فرهنگي اشاره ميكند: گسترش فرهنگ سرمايهداري غربي در هر قسمت از جهان (مخصوصاً آمريكايي) و خطر از دست دادن سنتهاي فرهنگي غيرغربي. آنچه اينجا جاي ترس دارد تسلط كلي از فرهنگهاي جهاني از طريق توسعه بيرقيب ماركهاي تجملي نظير: google , Microsoft , Marlboro , cocacola , Disney , starbuck , Nike , CNN, Mcdonald است. بازارهاي جهاني فرمولبندي شده فيلمهاي هاليوودي، انواع موسيقيهاي رايج غربي و تلويزيونهاي قالببندي شدهاي كه در خيلي جاها آشكارند همچنانكه بر ناردو برتولوچي فيلمساز يكبار به نوعي از توتاليتاريسم فرهنگي اشاره ميكند.
14-نوشتههاي زيادي در انتقاد اين انديشه وجود دارد و من نميخواهم آنها را مرور كنم يا بحثهاي خاصي را اينجا اضافه كنم، من ميخواهم به سادگي بگويم اگر ما تحليلهايمان را بيشتر به موضوعهاي سطحي توزيع جهاني كالاهاي فرهنگي محدود كنيم، اين موضوع توانايي دقيق شدن ندارد. آنچه در گرو تحليلهاي فرهنگي نه (بدون شك) ظرفيت شركتهاي غربي در فرماندهي بازارهاي وسيع براي محصولاتشان در سرتاسرجهان است بلكه برعكس، دلالتهاي فرهنگي عميقتري از اين ظرفيت وجود دارد. ما دقت كرديم تا با كالاهاي فرهنگي صرف ما را با اعمال ازخود فرهنگ گيج نكند (كه درگير توصيفها و اختصاص معناهايي در ارتباط با چنين كالاهايي شديم) خوردن همبرگر مك دونالد، كشيدن سيگار مارلبرو، نوشيدن كوكا و بازي با برنامههاي كامپيوتري ممكن است براي شما در انواع شيوهها بد باشد. اما آنها در خودشان نشانههاي استواري از كاپيتاليسيون عميقتر شدن ارزشهاي فرهنگي غربي توليد نميكنند.
15-در واقع، يكي از دلالتهاي گريزناپذير موجهاي اخير احساسات ضدغربي در قسمتهاي بزرگي از جهان مسلمانان نشان دهنده جهندگي تضادهاي فرهنگي در اين ارزشهاست (مطمئناً نه همه) همانطور كه ما شاهد ضامنهايي بوديم، از زماني كه حوادث 11 سپتامبر آمريكا و پس از آن حمله به عراق در نطقهاي نو محافظه كارانه از پروژه خودپسندانه هژموني جهاني سياسي فرهنگي ايالات متحده شواهد گريزناپذيري (بعضيها خشن، خونآلود و ويرانگر، اما بيشتر آنها صلحآميز هستند) از نپذيرفتن اين پروژه وجود دارد. بدون اينكه عميقاً در اين موضوع گيجكننده غرق شويم، ما حداقل ميتوانيم بينش فرهنگ مصرفكنندگان سرمايهدار ليبرال غربي به صورت جامع قبل از آنكه به شدت بوسيله اين تضادهاي فرهنگي تصفيه شود ببينيم. آنچه اتصال جهاني ميآورد، نابرابري كامل فرهنگها در ارتباط با هم است. به هيچوجه، برخورد تمدنها، غيرقابل اجتناب نيست (هانتينگتون) اما مطمئناً درگيريهاي رقابتآميزي در تعريف آنچه كه خوب است، پرهيزگار و آنچه كه شان مستلزم زندگي است. به هر حال آنچه كه جهاني شدن به روشني انجام نميدهد، اگر انجام دهد، تلاش كمي در بكارگيري فرهنگ غربي به عنوان فرهنگ جهاني ميشود.
16-يك شيوه متفاوت نزديك شدن به اين موضوع اين است كه نگاه جهاني شدن معاصر در زمينهاي است كه در آن زمينه تاريخي بسيار طولانياي كه بوسيله آن جوامع و فرهنگها، جهانشان را به عنوان مكان واحد با فرهنگهايشان در مركز آن تصور ميكردند. اين نوع تصور جنبه استواري از داستانهاي اجتماعات فرهنگي (مخصوصاً اجتماعات مذهبي) را ميفهماند و ما ميتوانيم چيزهاي مناسبي در شرايط معاصر از ملاحظات مختصر همنشيني مثالهاي تاريخي ياد بگيريم.
17-اولي از خيلي قبلترها ميآيد، قبل از آنكه مرحله جهاني نازي مدرنيته رايج شود، در واقع از اروپاي قرن 13. اين يك متن فرهنگي سنتي يا بدنهاي از ايدههايي كه با يك متفكر خاص همراه است نيست. اين نشاندهنده بزرگي از جهان است: يك نقشه.
Ebstorf mappa Mundi -18 كه در قرن 1284 ساخته شده به يك نقشهكش انگليسي Gervase tilbury نسبت داده ميشود. نوعي از نقشههايي جهاني اروپايي اوليه قرون وسطايي است، كه تركيبي از نقشهبرداري (اماكن) و خداشناسي است. منابع تصورات اين نقشهكشي، از تصورات ارسطو از تصوير و از سبكهاي بسيار مستقيمي نقشهكشي از نقشههاي امپراطوري رم، مختلط بوده است. اين نقشه جهان را گرد و يا بعضي جنبههاي قابل تشخيص از جهان فيزيكي شناخته شده (كه اروپاست) نشان ميدهد، اما بدون الگوهاي آشكار از قارههايي كه بوسيله اقيانوسها جدا ميشوند. در عوض زمينههاي بزرگ تقريباً در 3 بخش بوسيله رودخانه جدا شده بودند و در دريايي كه آن را دربرگرفته بود تنظيم شده بود. اما آنچه كه كاملاً برجسته است، تسلط كامل نمايش عناصر خداشناسی مسيحي است. اورشليم (شهر مقدس) (در مركز قرار دارد، در حالي كه راهنماي نقشه در غرب در بالا، آنجايي كه همچنين باغ بهشت است) منظرهاي از خدايان مسيحي كه بشريت را خلق كرده است. اين تقسيمبنديهاي سهگانه از نقشه از داستانهاي كتاب مقدس كه زمين بعد از طوفان بوسيله 3 فرزند نوح هام، سام و يافث جمعيت دوبارهاي گرفته است ملهم شده است. همهي اينها عوامل آشكارا تقويت كننده خواستار اسطورههاي مسيحي هستند و در حال حاضر جهان را در داخل ايمان مسيحي يكپارچه ميكنند. به هر حال، همه نيروهاي انقیادی از تجسم بردار آويختن مسيح (به نظر ميرسد در نقشه Mundi فقط در سر، دستها و پاهاست) جداً سرتاسر جهان (كه به آن زندگي ميدهد) را در آغوش گرفته است، بسيار برجسته است.
19-پس اينجا ما مثالهايي از تصورات خدايي كه جهانيگرايي را آشكار ميكند در خيلي قبل از مرحله مدرنيته پيدا ميكنيم. البته، ممكن است در اين نقطه از برتري تاريخيمان، خوشحالي بيش از حدي روي طبيعت ابتدايي نقشهبرداريمان داشته باشيم، يا با داشتن ديگاههاي بسيار پيچيده، ميتوانيم آن را داخل زمينههاي فرهنگي تاريخياش بفهميم. اين نوع متفاوتي از نمايشهايي كه بوسيله آن مقدس و تجربي به آساني نميتوانند از گيرشان خارج شوند. اما جنبهي كه ما نميتوانيم اشتباه كنيم آگاهيهاي نسبي مدرنمان است كه به صورت كلي ماهيت جعلی ای دارد. اين جهان نيست، بلكه يك جهان است: تصور جهان مسيحيت.
20-به هر حال، بحث مورد علاقهمان اين است كه مباحث جهان شمول سازي به هيچوجه با پيچيدگي مدرن شدن فرهنگي ناپديد نميشود. همانطور كه نقشهكش قرون وسطايي ادعاهاي رقيب جهان غيرمسيحي (از امت مسلمانان، بوداييها، يا كنفوسيوسها، براي مثال) را ناديده گرفته بود (يا بعضي موارد بسيار با دقت بوده و در بعضيها با ناداني)، بنابراين بسياري از روايتهاي معاصر به نظر ميرسد كارشان بوسيله ناديده گرفتن يا بدتر كردن و لكهدار كردن تفاوتهاي فرهنگی است.
21-بعضيها معتقدند اينها مخصوصاً در داخل سنت مسيحي مورد تأكيد قرار ميگيرند. Slavoj Zizek براي نمونه بيان ميكند" در ديگر مذاهب خاص (وحتي اسلام، عليرغم گستردگي جهانياش) حداقل مكاني براي ديگران وجود دارد، آنها انعطاف دارند، حتي اگر نگاه تحقیر آمیزی نسبت به آنها باشد.شعار مسیحیان"همه مردم برادرند" به هر حال معنايش همچنين اين است كه "كساني كه برادر ما نيستند، انسان نيستند" " مسيحيان معمولا " براي غلبه بر تصورات انحصار گرايانه يهوديان به عنوان انسانهاي برگزيده محاصره كردن همه بشريت دعا ميكنند (از اينجا پافشاري زيادي كه آنها بر انسانهاي برگزيده با امتيازاتي كه مستقيماً به خدا وصل ميشود فهميده ميشوند، يهوديان انسانيت مردمان ديگري كه خدايان دروغين را تقدس ميكنند ميپذيرند، در حالي كه جهان شمولي مسيحي تمايل به اخراج بياعتقادان از عموميت بشر دارند. .(zizek, 2001:144)
22- انديشه ژيژك ممكن است در اين مورد (حداقل در سطح اعتقاد مسيحيت) احمقانه به نظر رسد، البته فرض ميكند كه اعمال همه مسيحيان انحصاري است. براي احزاب ليبرال مسيحيان پروتستان به روشني آگاهيهاي عميقي را شامل ميشود كه با تيره كردن اشكال بينالمللي بعضي وقتها آشكارا از انسانگراهاي سكولار در اصطلاح ضمنيشان از عضويت، قابل تشخيصاند. علاوه بر آن همانگونه "تري ايكلتون براي ما يادآوري ميكند، بسياري از فرهنگهاي ديگر در كنار انواع مسيحيها، پايگاه موجودات انساني را كه غريبه هستند را انكار ميكند و بنابراين "انسان نبايد در مورد قوم مداري، قومگرا باشد" (eagletun 2005:57)
23- اما نكتهاي كه من ميخواهم تأكيد كنم اين است كه تمايل نسبت به جهان شمولگرايي توجيه نشدهاي (آنچه كه ما ممكن است نمايش ظاهري فرهنگهاي خاص به عنوان انواع فرهنگي) جهانبيني مذهبي يا فرهنگهاي غير مدرن را محدود نميكند. اما ميتواند در مركز عقلانيت روشنگري اروپايي قرار گيرد. در اين منشأ، تصاوير طراحي از "جهانمان" را داخل يك "جهان" به عنوان يك جنبه مركزي از مدرنيته فرهنگي غربي حفظ ميكند. اين مزيت تجربيات فرهنگي اروپايي (همراه با نوع خاصي از عقلانيت و ارزشهاي سياسي و فرهنگياش) ميتوانند وابسته به تفكرات جهان وطني كه كانت در پيش گرفته بود، باشند. در واقع كانت، كسي كه در متنهاي اوليهاش روي جهان وطني نه فقط براي مدلش رم و يونان قديم را جستجو ميكرد بلكه همچنين آيندهها را ميانديشيد، در يك زمان وقتي كه قاره اروپا احتمالاً براي بقيه مردم قانون وضع ميكند (Kant, 1784) ايده تاريخ جهاني از نقطهنظر جهان وطني است (نقل از derrida 2002:1) اما براي مثال دوم از تصورات جهاني، من از يك متفكر اروپايي، كسي كه انديشهاش چيزهايي از سنت كانتي دربردارد، كه به صورت قابل بحثي تأثيرات بينالمللي دارد و از لحاظ فرهنگي و زماني به ما نزديكتر است. ترسيم كارل ماركس از آينده جامعه كمونيستي، چيزي كه تصوير بسيار واضحي از فرهنگ جهاني كه هم در انديشه اجتماعي قرن 19 و هم قرن 20 فهميده ميشود، توليد ميكند. در مانيفست كمونيست، ماركس وانگلس نگاه خونيني از آينده جهان پيوستگيهاي محلي ديگر، كه شامل اعتقادات مذهبي نيز ميشوند. جامعه كمونيست جهاني با زبان عمومي، ادبيات جهاني و يكپارچه شدن سيستمهاي فرهنگي جهاني. در واقع ماركس و انگلس در شيوهاي نوشتند كه به نظر ميرسد تا بعضي از جنبههاي تعريفي فرايندهاي جهاني شدن اخير را پيشبيني كنند:
"در جايي كه خواستههاي قديمي به وسيله توليدات كشورها برآورده ميشد، ما نيازهاي جديدي را كشف كرديم، كه براي برآورده شدنشان نياز به توليد در اقليمها و سرزمينهاي متفاوتي الزامآور است. در اينجا مكانهاي قديمي و جداسازيهاي ملي و خودكفائيشان را مجبوراً وابستگيهاي جهاني ملتها را در هر جهت جمع و یك جا كنيم............ اين خلق هوشمندانه از ملتهاي شخصی يك دارايي عمومي ميشود. كوته فكريها و فرضورزيهاي ملي هرچه بيشتر غيرممكن ميشود و از ملتهاي متعدد و ادبيات محلي يك ادبيات محلي ناشي ميشود "(marx and engels , 1969: 52-3)
24-اما ماركس اين بينش را با نگرش اروپا محور عميقي با ديگر فرهنگها تركيب ميكند. او به شيوهاي كه به وسيله آن عصر بورژوازي تمدنهاي غیر مدرن را كاملاً جارو كرده خوشآمد ميگويد، كه راهي براي آمادهسازي ظهور انقلاب سوسياليستي و عصر كمونيستي است كه او اصرار ميكند كه فقط در يك تجربه جهان تاريخي عملي شود در رسيدن به اين جهان وطني افراطي، ماركس از ديدن نابودي فرهنگهاي غير اروپايي كاملاً خوشحال است: مانيفت كمونيست:
"بورژوازي بوسيله پيشرفت سريع ابزارهاي توليد، با تسهيلات وسيع ابزارهاي ارتباطي، حتي بسياري از ملتهاي بربر را وارد تمدن كرد. گراني وسايل توپخانه بسيار سنگيني كه با آن ديوار چين داغون ميشد، ارزان شد، با آن نيروهاي بربر كه شديداً با كلهشقي از تسليم شدن به خارجي متنفر بودند داغون شدند (1969:53)"
25-واقعيت اين است كه ماركس متقاعد شده بود كه انترناسيوناليستها، كساني كه احساسات جمعي ملي را به عنوان نيروهاي ارتجاعي در همه جوامع بر عليه منافع جهان وطني برولتاريا (درست و فقط كارگران جهان) بودند خوار ميشمردند. اما براي همه نگاههاي ترقيآميزش و زيركی و دركش از اقتصاد سياسي، نگاه فرهنگياش به صورت ثابتي در سنتهاي اروپايي كه (پيرو، كانت، هگل و ديگران) كه بدون هيچ سؤالي تجربياتش را به عنوان الگوهاي براي تجربيات جهاني اتخاذ ميكند. در واقع ممكن است بيان شود كه قالب اروپا محور انديشه ماركس منجر شده است كه برآورد كمي از اهميت و قدرت بادوام پيوستگيهاي مذهبي و قومي (يا تغيير شكل داخل مليتخواهي) در مدرنيته داشته باشد. مدرنيسم عالمگير ماركس، در شيوه عجيبي در ديدن تفاوتهاي فرهنگي همانند مسيحيت عمومي سازي شده نقشهكشي قرون وسطايي كور است.
26-بينشهاي ماركس در اواسط قرن 19 شكل يافته است، به صورت يكسان دورهاي از پويايي و آشفتگي گسترش سرمايهداري جهاني در خودمان، كه امروزه نيز ارتباطهايش باقي مانده است (هر چند شكلي كه او ممكن بود تصور كند)، براي آنچه او سرانجام به عنوان يك جنبه سودمند از پيشرفت از سرمايهداري انتقالي ميبيند( كه او بيان ميكند بايد در هر جايي لانه بگيرد، در هر جايي مستقر شود، در هر جايي تشكيل ارتباط دهد) همانطور كه يك عامل تغييرات تاريخي، امروزه انتقادات فرهنگي كه به دقت برعكس شدهاند، آشكار ساخته است. در مقابل نئوماركسيتهاي معاصر كساني كه در اصل تمايل به بدبيني دارند، ماركس را به عنوان خوشبين بشانس درباره ديدگاهش براي جهانيت و گستاخياش براي اروپا محورياش نشان ميدهند.
27-به درستي، همچنين احساساتي به ندرت در فرهنگهايي روشنفكرانه ليبرالي امروزي تغذيه ميشوند، به سرعت با ادعاهاي تفاوتهاي فرهنگي هماهنگ ميشوند. اما هنوز ما ميتوانيم از مثالهاي ماركس يك درس بگيريم و اين است كه نژادپرست، نسبت به پروژههاي جهان شمول گرايانه از يك فرهنگ جهاني كه ميتواند طور ديگري با بينشهاي انسانمدارانه مترقي عقلاني همزيستي كند، تمايل نشان ميدهد. درستي اين مطمئناً امروز باقي مانده است و اين است كه نه فقط در نطق رهبران سياسي ملي بلكه در هيئت موسساتي كه اين درخواست منطق را ميدهند وجود دارد. فرهنگ شخصي هر فرد به عنوان مدلهاي آشكار او، درست راهنمايي كننده عقلاني و خوب و به همان نسبت مشترك است كه قابل فهم باشد. فرهنگ شخصي هر فرد به عنوان مدلها. كنشهاي بسيار سخت از فاصلههاي هرمنيوتيك و تصورات مؤثر و عقلاني را الزامآور ميكند.
28-اما دقيقاً اين چيزي است كه نياز داريم انجام دهيم، اگر ما نوعي از منازعات خشونتآميز از جهان بينيهايي كه نگاه كاملاً خطرناكي به جهان دارند جلوگيري كنيم. جهان وطنيگرايي (برخلاف ساده بودنش، معناي واقعي شهروند جهاني است) كاري كه در اين شيوه نوع خاصي كه به صورت مدلهاي كجي كه شايد بسياري از مبارزات فرهنگي بيواسطهاي كه جهاني شدن ما را با آن روبرو ميكند تحليل نميكند ما در آخرين بخش از اين مقاله باز به اين موضوع بر خواهيم گشت. اما قبل از اينكه ما بتوانيم به جنبههاي ديگر جهاني شدن برگرديم (كه ممكن است فقط به علتهاي بسيار كمي براي خوشبيني در روبروشدن با اين مبارزه اشاره كنيم.)
منطقهزدايي
29-دليل آشكار از بحث در بخش قبل اين بود كه تفكر اتوپيا (dystopian) درباره فرهنگ جهاني يكپارچه واحد نه فقط به صورت كلي اصولش نژادپرستانه است، آنها برعكس به همين خاطر پيشبينيهاي ضعيفي از توسعه فرهنگي واقعي ميكنند. اما نوع ديگري وجود دارد كه به احتمال زیاد شيوه نزديك شدن به جهاني شدن فرهنگ است. اين از طريق تحليلهاي کلان جهانيت نيست، بلكه با دقت در اين شيوه متضاد با فهم نتايج جهاني شدن همانطور كه در آنها در داخل منطقههاي خاص احساس ميشوند.
30-اکشريت عظيمي از ما زندگيهاي محلي داريم، اما جهانيشدن به سرعت تجربياتمان از اين محليت را تغيير ميدهد و شيوهاي كه ميشود اين تغييرات را فهميد ايده منطقهزدايي است. نستورگارسيا جانسليني اين را توصيف ميكند، ايده منطقهزدايي اشاره به "از بين رفتن ارتباط طبيعي فرهنگ با قلمروهاي اجتماعي و جغرافيايي است" (Garcia canclini , 1995:229) پس منطقهزدايي ابزاري است كه اهميت موقعيت جغرافيايي يك فرهنگ (نه فقط موقعيت فيزيكي، محيطي و آبوهوايي، بلكه هم تعريف از خود، مرزهاي قومي و اعمال محدودكنندهاي كه در اطرافش اتفاق ميافتد) فرسايش پيدا كند. مدت زيادي طول نميكشد كه يك فرهنگ به محدوديت شرايط محلي گره ميخورد.
31-در واقع ايده منطقهزدايي به زيبايي دلالتهاي نظري افراطي براي شيوههاي سنتي از فهم فرهنگ است. فرهنگ مدت زيادي دلالتهاي ضمنياش آن را به ايدهاي از محليت ثابت متصل ميكند. ايدهاي از يك فرهنگ به صورت ضمني ارتباطش با ساختار معنايي با موقعيت و جزئيات با "قلمرو" است. در واقع در روند كلي بحثهاي جامعهشناسان از فرهنگ، مخصوصاً در سنت كاركرد گرايي جايي كه ساخت معناهاي جمعي به صورت گستردهاي براي حفظ اهداف همبستگي اجتماعي ديده ميشود. دلالت ضمنياي وجود دارد كه فرهنگ نماد مرزدار به صورت فضايي است، به نوعي مرزها موازي هستند كه كليت يكپارچهاي از جامعه را ميدهند (Mann, 1986) اما مجموعه اتصالات از خطرات جهاني شدن چنين مفهومسازيهايي را از بين مِيبرد، نه فقط به خاطر نفوذ چند شكلي از محلهايي كه شيرازه معناي مكان را بر هم ميزنند بلكه همچنين به اين خاطر كه آن بيشتر با تفكرات منزوي گونهاي كه فرهنگ و ثبات از موقعيت در اصل دوگانه بودهاند به مبارزه برميخيزند.
32-اگر جهاني شدن در توصيف خامش، گسترش ارتباطات اقتصادي اجتماعي در سرتاسر فاصلهها باشد، پس منطقهزدايي اشاره دارد به رسيدن اين اتصالات داخل محلها كه به وسيله آن زندگي هر روزه هدايت و تجربه ميشود. اين همزمان هم گيج كننده و درهم گسيخته است و هم پديدهاي قدرتمند و روحبخش است كه با نفوذهاي همزماني از جهان محليمان بوسيله نيروهاي فاصلهاي و درآوردن معناهاي هر روزه از لنگرهايمان در محيطهاي طبيعي عمل می کند.
33-خوبي اين ممكن است اين باشد كه، در طولاني مدت ضعف بستگيهاي سنتي بين تجربيات فرهنگي و قلمرو جغرافيايي با تأثيرات بسيار گسترده جهاني شدن فرهنگ بهبود پيدا كند. اما ما بايد با دقت در آنچه كه مستلزم اين است را روشن كنيم. منطقهزدايي به سادگي از دست دادن تجربيات فرهنگ محلي نيست: اين مثل محلها نيست و مطلب مخصوص، اختلاف جزئي و تفاوتهايي كه آنها توليد ميكنند، به صورت ناگهاني و كلي آشكار ميشود. محلها، در مقابل در جهاني شدن پيشرفت ميكنند (اين منبعي است كه اغلب به صورت متناقضي بيان ميشود كه جهاني شدن تمايل به توليد نيرومندي هويت قومي است) حتي در نقطهاي از اعتراضات خشونتبار قلمرو محلي كه در طول خطوط قومي ادامه دارد (1999,kaldor) در كم دامنهدارترين اصطلاحات، انديشه كوچكي درباره مكاني كه ما در آن زندگي ميكنيم به ما يادآوري ميكند كه عليرغم فشارهاي جهاني شدن، آنها درجه بالايي از تفاوتهاي فرهنگي را حفظ ميكنند. اينها نه فقط در گوشه و كنارهاي بيگانه و دور و جاهاي دورافتاده از جهان، كه بوسيله جريانات جهاني شدن دستخورده مانده است، بلكه در شهرهاي سرمايهداري و مراكز مترو پليسهاي بزرگ (مكانهاي بسيار متمركز اتصالات جهاني) بكارگرفته ميشوند. لندن به صورت آشكاري احساس ميشود كه فرهنگش به صورت كاملي متفاوت با مادريد، نيويورك، توكيو و پكن باشد.
34-اين تفاوت پس چيستند؟ تفاوتهايي كه منطقهزدايي ايجاد ميكند اين است كه فرهنگهاي توليد شده بوسيله محليت (همانطور كه ممكن است كه درگذشته خوب بوده باشد) عامل پر اهميت واحدي در زندگي واقعيمان نيست. منطقهزدايي اشاره به يكپارچگي فرايندها، ارتباطات و حوادث فاصلهدار در زندگي هر روزهمان و اضافه شدن بعدي از تجربه كه توجيهي براي تضعيف از اعتقادي كه ويژگيهاي محلي مجبورند بر اساس فرهنگ مدرن شوند،است.
35-منطقهزدايي كه جنبهاي از جهاني شدن است كه در اعمال هر روزه خيلي عاديمان احساس ميشود: همان طور كه ما چرخدستيمان را در اطراف راهروهاي غذاهاي جهاني در سوپرماركتها حل ميدهيم، همانطور كه ما بين غذاهاي رستورانهاي ايتاليايي، مكزيكي، تايلندي يا ژاپني انتخاب ميكنيم، همانطور كه ما در اتاق خوابمان مينشينيم و اپرای چاپلوسانه آمريكايي يا اخباري كه حوادث سياسي فاصلهداري را پوشش ميدهد تماشا ميكنيم، همانطور كه ما اتفاقي به دوستان در ديگر قاره زنگ ميزنيم، از فاصلههايمان فقط بواسطه زمانهاي متفاوتي آگاه ميشويم، همانطور كه ما به گوگل براي کسب اطلاعات بيشتر از قدم زدن در كتابخانه عمومي محلمان وصل ميشويم. اين فعاليتها حال براي قسمتهاي مرفه و توسعه يافته از جهان به صورت كلاني انجام ميشود، كه به نظر ميرسد همهي اينها تقريباً در علائم تغييرات فرهنگي عميق بسيار ناچيز باشند. هنوز آنها انجام ميشوند. از طريق همچنين تغييراتي كه جهاني شدن به عمق جهان هاي فرهنگي شخصيمان وارد شده است حصول ميشود، معناي ضمنياي كه ما از محيطهاي وابستهمان، فهممان از آنچه كه خانه و خارج حساب ميشود، افق فكريمان از فرهنگ و وابستگيهاي اخلاقي، حتي معنايمان از فرهنگ و هويت ملي .(Tomlison , 1999:113f,200)
36-پديده منطقهزدايي از مجموعه پيچيدهاي از عاملهاي تكنولوژيكي، سياسي، اقتصادي و . . . ناشي شده است و در واقع شبيه خود جهانيشدن پديدهاي نيست كه به صورت مفيدي به يك بعد از تحليل كاهش پيدا كند. اما در گفتن همين، عاملي كه براي بررسي دقيقتر ارزشمندتر است، از زماني كه آن دو منطقههايي از ارتباطات كه تاريخاً غيرقابل پيشبيني بود توسعه پيدا كرده و ممكن است به طور توجيهپذيري در تعريفش گفته شود كه تمايل به زمانهايمان داشته است. اين افزايش روزمرگيهايمان است كه بر روي رسانههاي الكتريكي و سيستمها و تكنولوژيهاي ارتباطي وابسته است.
37-آنچه كه ما ميتوانيم به عنوان روبروي شدن رسانهاي فرهنگ بناميم، نوع متمايزي از زندگي در اوايل قرن 20 بود. اغلب اين تمايز به عنوان شكل خاصي از تحرك كه حركتهاي فيزيكي واقعي را درگير نميكند فهميده ميشد. نوعاً استفاده از اينترنت و حتي در بعضي درجات تلويزيون به عنوان شكلي از سفر مجازي و بيانات عامهپسند اغلب استعارههايي از تحرك را بكار ميگرفت (خيزاب شدن، كانال اميد، هوانوردي و از اين قبيل) درحالي كه بعضي نيروهايي در اين استعارهها وجود دارد، به نظر من تفكر درباره دور بردي شدن رسانهاي همان گونه كه تاريخاً شكل جديدي است كه بوسيله آن تجربيات موجودات انساني، در حال حاضر ساخته ميشود: در واقع، مدلي متمايز از منطقهزدايي، اعمال دور برد سازي رسانهاي ( تلويزيون ديدن با تايپ كردن، ثبت كردن، كليك كردن و دانلود كردن در صفحه كامپيوتر يا صحبت كردن، نوشيدن يا فرستادن و دريافت تصوير روي موبايل) بايد به عنوان مدل منحصر به فردي از ادراكات و فعاليتهاي فرهنگي ملاحظه شود. اگرچه آنها حالا جنبه اساسياي از زندگي هرروزهمان در جوامع توسعه يافته هستند ما بايد به خاطر بسپاريم كه هيچكدام از اين فعاليتها و تجربيات در نقطه مقابل فراتر از چند دهه آخر از تاريخ جهان نميروند. بنابراين استفادهمان از رسانهها و تكنولوژيهاي ارتباطي، به ما در تعريف آنچه كه به عنوان موجود اجتماعي در دنياي مدرن وجود دارد كمك ميكند.
38-بنابراين به نظر من، يكي از مبارزات اصلي از تحليل فرهنگي جهاني، همراه شدن آن با اصطلاحاتي كه با روشي كه به وسيله آن رسانهاي شدن دور برد زندگيمان را، در واقع ارزشهايمان را شكل ميدهد. همانطور كه يك موضوع پر اهميت را انتخاب ميكنيم، مفروضات گستردهاي وجود دارد كه سرعت ارتباطات الكترونيك بدون بحث خوب است ( و اين كه زندگي اجتماعي مدرن يك گام غيرقابل اجتناب كه بوسيله تكنولوژي تنظيم ميشود البته اين ايده استواري كه روي همه ما نبوده است: ما ميتوانيم تراژدي افزايش شتاب تكنولوژيهاي ارتباطي را تعقيب كنيم، از تلگراف از طريق تلفن و راديو و سيستمهاي پخش كننده تلويزيوني، در روي همگرايي بين موبايلها، اينترنتت و شبكههاي پيچيدهاي از پايگاههاي اطلاعاتي، سيستمهاي تحويلدهي و پيگيري كه روي افقهاي تكنولوژيك نزديك قرار دارد. اما مفروضات فرهنگياي كه اين توسعه تكنولوژيكي را خلاصه ميكند در واقع نسبتاً به صورت تاريخي جديد است: اين ارتباطاتي است كه ارزشمند بود نه فقط بر حسب وضوح، قابل فهم، راستگويي و بهبود تقابل ادراكات: برحسب سرعت تحويلشان، افزايشا ارزشمند بودهاند. اگر ما به اين نوآوريهاي تكنولوژيكي در نهادهاي رسانهايمان (براي مثال تلويزيون24ساعته، سرويس خبري به روز، سيستمهاي تحويل رسانههاي جمعي از طريق تدارك باندهاي گسترده جهاني) اضافه كنيم مفهومي از آنچه كه ما ميتوانيم بيواسطگي فرهنگ جهاني مدرن بناميم ظهور پيدا ميكند. بيشترين تأئيدش احتمالاً احساس تغييرات وسايل مصرف(تلويزيون يا خريد آن لاين) سرگرمي (دانلود يا بازيابي موزيك از طريق mp3 كه حالا تقريباً به صورت فرهنگي تجملي شده است) يا سادگي امکان دسترسي بيواسطه از طريق افراد ديگر (مكالمه موبايل يا sms) آخري ممكن است بدون مبالغه به عنوان يك جنبه تعريفي از فرهنگ جوان امروزي محاسبه شود. دلايل گستردهاي وجود دارد: براي مثال در فرايندهاي سياسي، آنجايي كه مباحث سياستمداران كه به طور عالي در تطابق با تقاضاهايي از پاسخهايي لحظهاي مصرانه رسانه ها روي همه موضوعات، آنجايي كه احزاب سياسي در طول انتخابات حتي موضوع انحصاري بيانات سياسي و جايي كه بازارهاي مالي جهاني فوراً به حوادث سياسي واكنش نشان ميدهند يا صرفاً در اختلاف جزئي در عبارت رهبران سياسي.
40-اما سوال فرهنگي بزرگتر (همانطور كه هنوز هم به ندرت بيان ميشود) اين است كه همه اين ابزارهاي دسترسي آني و سريع در اصطلاح طولانياي براي احساساتمان، ارتباطات اجتماعيمان و ارزشهاي فرهنگيمان است براي مثال ارزش صبر كردن است. نميخواهم پيشنهاد كنم كه بيواسطگي جهاني ضرورتآً بدها را براي ما بهبود ميبخشد، بلكه بدون شك بعدي از قدرت فرهنگي را در خودش دارد. در يك طرف قدرت بازار يا ايدئولوژيهاي سياسي به حساب ميآيد و يك تغيير تعيينشدهاي در شيوهاي كه مردم جهان را احساس ميكند توليد ميكند. بنابراين از تحليلهاي فرهنگي جهاني، مطمئناً شامل فهم سرعت بسيار زياد سيستمها و تكنولوژيهاي رسانهاي مدرن ـ و احتمالاً گسترش انديشه استراتژيهاي ماندگار براي مقرراتشان.
41- اما برگرديم به موضوع عمومي منطقهزدايي شدن، همانطور كه در قبل اشاره كرده بودم پيشنهاد ميكنم كه حداقل كه منشأي از خوشبيني در اين فرايندها براي مبارزات فرهنگي ـ سياسي گستردهتر كه اتصالات جهاني مطرح ميكند وجود دارد. منطقهزدايي شدن نه فقط تجربيات محلي را تغيير و مختل ميكند بلكه پتانسيل ارائه افقهاي فرهنگي گستردهتر را به مردم دارد. در شيوههاي گوناگون از طريق افزايش سفر و تحرك، استفاده از تكنولوژيهاي ارتباطي جديد و تجربه يك رسانه جهانيسازي شده مردم با تلاش كمي اصطلاحات محلي و جهاني را در آگاهيهايشان يكپارچه ميكنند. بنابراين، آنچه كه در قسمتهاي متمايز جهان اتفاق ميافتد، هر چند شايد هنوز به عنوان حوادث در همسايگيمان آشكار نشده باشد، با وجود اين اهميت زندگيمان را افزايش ميدهد. مخصوصاً از زماني كه براي ما نتايج قابل رديابي داشته باشد. بنابراين پتانسيل مثبت منطقهزدايي، اين است كه تغيير تجربياتمان از زندگي محلي، ممكن است آگاهي جديدي از گشودگي فرهنگي، دوگانگي انساني و مسئوليت اخلاقي جهاني را افزايش دهد. در بخش پاياني اين فصل، من اين انديشه را از طريق ملاحظات مختصر از سرنوشت هويت فرهنگي در جهان فرهنگيسازي شده توسعه دهيم.
جهان وطنخواهي و هويت فرهنگي
42-همانگونه كه در بحث ديدگاهها براي فرهنگ جهاني طرح كردم، ايده سياستهاي فرهنگي جهان وطنانه و مترقي شايستگي برقراري به صورت جدي را دارد. معناي اين ضرورتاً صحه گذاشتن در پروژههاي كلان حكمراني فرهنگي نيست، به عكس، معنايش تلاش در وضوح و سرانجام در آشتي دادن پيوستگيها و ارزشهاي تفاوت فرهنگي به آساني كه از اجتماع انسان جهاني گستردهاي بيرون آمدند. اين معمايي غيرقابل حل است. در يك طرف كنش آنچه كه ممكن است به عنوان يك شكل سودمند از جهانيگرايي، بعضي ايدههاي كليدي تقابل انساني و در زير آن بحثهاي گستردهاي از حقوق انساني و آرزوي افقهاي گستردهتر از همبستگي جهاني را حفظ ميكند، پنداشته ميشود. اما در طرف ديگر به صورت برابري اصول جذاب به احترام براي يكپارچگي اعمال و زمينههاي محلي، خودمختاري محلي، هويت فرهنگي و حاكميت وجود دارد. در قلب مسايل سياسي فرهنگي كه بوسيله جهاني شدن معاصر طرح شده است، آنچه كه آماندا اندرسون (1998) به عنوان تقسيم ميراث مدرنيته توصيف ميكند: دو مجموعه از اصول عقلاني قوي در جهتهاي متفاوت كشيده ميشوند. حقوق انساني جهاني يا تفاوت فرهنگي؟ ما واقعاً نميدانيم كه پرچمی که در كنارش برافراشته ميشود به اين خاطر است كه در بيشتر موارد دلايل خوبي براي ايستادن در كنار هر دو وجود دارد (تامليتسون walzer , 1994 , 2000)
43-فكر نكنم راهحل آساني براي اين معماري غيرقابل حل وجود داشته باشد اما در فضاي كوتاهي كه در دسترس دارم ميخواهم پيشنهاد كنم كه ممكن است ما بعضي شيوهها را در طول مسير بوسيله پرسيدن از ديگران بدست آوريم برخلاف پيامد آزاردهنده سياستهاي فرهنگي، سؤال از بنياد هويت فرهنگي است. برخلاف روانشناسي، به صورت رسمي هويت جنبههايي از تفكيكپذيري، نهادينه سازي و اجتماعاً ماهيت منظمي از زندگي مدرن ملاحظه ميشود.
44-در واقع مدرنيته ممكن است به عنوان مرحلهاي روي انتزاع بالايي از مجموعههاي تعيينشده اي از نهادهاي اجتماعي (سرمايهداري، تكنولوژي و صنعتي شدن شهرنشيني، سيستم دولت ـ ملت) به عنوان تمايل زياد در شكل دادن نهادها و توليد مقررات رفتار فرهنگي اقتصادي، اجتماعي ملاحظه ميشود. در اين شيوه هويتهاي فرهنگي به صورت خاص كليتهاي مدرني به حساب ميآيند. شيوههاي دستهبندي كردن، سازماندهي و منظمكردن اعمال فرهنگي، تصورات و نمايشهايي كه بوسيله آن ما شرايط وجوديمان را ميفهميم، ارتباط شخصيمان و پيوستگيهايمان در يك مكان و اجتماع.
45-بنابراين، مقولات تنظيمي هويت فرهنگي ضرورتاً مدرن است كه عبارتست از خودش و تعاريف اشتراكي براساس ويژگيهاي سراسري، كه به صورت سياسي معمولاً منعطف ميشود. تفكيكها:جنسيت، تمايلات جنسي، طبقه، مذهب، نژاد، قوميت و مليت. البته بعضي از اين تفكيكها قبل از اينكه وارد مدرنيته شوند وجود داشته است، بعضي (مثل مليت) تصورات كموبيش مدرني هستند. اما روابط مدرنيته اينجا، مقدار زيادي در طبيعت و ماده (محتوا) هويت نيست، همچنان كه در واقعيت آنها به صورت رسمي و عمومي شناخته، ناميده و تنظيم ميشوند. جوامع مدرن تجربيات وجودي را براساس صورت ضمني هماهنگ ميكنند، اما با اين وجود مرزهايش به خوبي كنترل ميشد. ما جنسيتمان، تمايلات جنسيمان، مليتمان و بسياري چيزها در داخل رژيمهاي نهادي از متعلقاتي كه به صورت پراكنده سازمان يافتهاند زندگي ميكنيم. آنچه كه ميتواند بسيار بيشكل، احتمالي، خاص و معناهاي ضمني از تعلقاتي كه در داخل يك دسته (مقام) از هويتها هر يك با استدلالهايي براي دارائيهاي رواني و ماديمان، بنابراين هر يك با سياستهاي خودش ساخت يافتهاند. همانطور كه جهاني شدن جنبههاي نهادينه مدرنيته را در سرتاسر همه فرهنگها مختل ميكند، بنابراين شكل نهادينه شدهاي از تعلقات فرهنگي را توليد ميكند (در بعضي موارد قبل از اينكه نقشي را در زندگي فرهنگي بازي كنند، آنها جايي نداشتند)
46-علاقه زيادي در توضيح تأكيد جهاني شدن بر اين جريان اين است كه بدور از تخريبگري آن (همانطور كه بسياري فرض ميكنند) جهاني شدن شايد نيروي بسيار مؤثري در خلق و پر بار شدن هويت فرهنگي باشد (Tomlinson, 2003) كساني كه جهانيشدن را به عنوان خطري براي هويت فرهنگي ملاحظه ميكنند تمايل دارند تا هويت به صورت كاملاً متفاوتي تصور كنند. برخلاف ملاحظه جنبههاي نهادياش، آنها تمايل دارند هويت را به عنوان چيزي شبيه يك دارايي ذاتي، يك ميراث، نمايش از مسكن بسيار قديمي به صورت پيوسته با گذشته ببينند. هويت، براساس اين ديدگاه نگاه معمولي، بيشتر از توصيف صرف تجربه تعلقات فرهنگي است. نوعي از ثروت جمعي اجتماعات محلي است. علاوه بر اين، در حالي كه تضمين فرهنگي بالايي ارتباط بين مكان جغرافيايي و تجربه انساني حفظ ميكند، هويت بر طبق اين نگاه به صورت غمانگيزي شكننده، نياز به محافظت و نگهداري و گنجي كه امكان از دست رفتنش هست فهميده ميشود. اين داستاني است كه اشاره ميكند جهاني شدن (مخصوصاً منطقهزدايي شدن) هويتهاي محلي را نابود ميكند.
47-به هر حال اشتباه بسيار سخت كساني كه جهاني شدن را به عنوان يك خطر براي هويت فرهنگي ملاحظه ميكنند اين است كه شكل غربي ـ مدرن از تصورات فرهنگي را با تجربه انساني جهاني اشتباه گرفتهاند. همه فرهنگها معناهايي از طريق نماد سازي جمعي ميسازند. اين احتمالاً با عموميتهاي فرهنگي كه ما ميتوانيم بدست آوريم نزديك است. اما به هيچوجه همه فرهنگهاي تاريخي هويتشان در شكل نهادي تنظيم شدهاي كه حال در جهان غرب مسلط بوده است ساخته نشده است (morely , 2000)
48-اجازه دهيد حال سعي كنيم تا انديشههاي مربوط به نهادي شدن هويت با موضوع جهان وطنيگرايي ارتباط دهيم، شيوهاي كه ما ميتوانيم انجام دهيم، فهم اين است كه تمايلات جهان وطني (موافقت با انسانگرايي كه كل جهان را دربرميگيرد و حقوق و تعهدات كه به آن متعلق است) به عنوان تعلق به يك موقعيت هويت خاص.
49-هر قدر ترتيبش يا خواستگاه تاريخي امكاني از مباحث حقوق انساني (بحثي كه بخشهاي زيادي را در بر ميگيرد، برخلاف مباحثه ديگر اشكال عامگرايي) آن بيشتر به شكل نهادي مدرن بدهكار است. بشريت (در شكل حقوقياش، مالك حقوق است يا قرباني، شكنجه يا استثمارات) در نتيجه، يك موقعيت هويتي مدرن خاص است كه بوسيله تعريف جهاني ميشود، اما سازگارياش را با دامنه بزرگي از تغييرات فرهنگي را با ضربهاي از محتواي (بيش از نيايش حفظ ميكند، حقوق انساني ممكن است در دفاع از تفاوتهاي فرهنگي در درستي روش مشابهي كه با آنها ميتوانند در بحث براي استانداردهاي جهاني از عدالت يا برابري در قوانين مراقبت پزشكي آموزشي و غيره و غيره درخواست شود.
50-بدون مخالفت، انسان در سيستم پلورالیستی قوياش حفظ تفاوتهاي فرهنگي را ميپذيرد و انسان در اصطلاحهاي جهاني كردن- قانوني حقهاي است كه با دقت بوسيله چهارچوببندي نهادي شده از مجموعه هويتهاي نوعي از مدرنيته بيرون آورده شده است. راهحل اينجا تكثرگرايي موقعيت هويتي است. در اواسط افزايش محليگرايي و سرعت گرفتن تبعيضهاي هويتي، جهاني شدن همچنين ( رسماً با زبردستي و بدون هيچگونه مراجعهاي به سنتهاي فرهنگي) يك مقوله منعطفي از متعلقات جهان وطنانه توليد ميكند.
51-اما چگونه اين توافق نظر به معماي غيرقابل حل از تأييد عموميتخواهي يا سياستهاي متفاوت را كمك ميكند؟ بهتر است اجازه ندهيم وانمود كند كه جادوهايش دور از تنشهاي مفهومي است يا مسائل سياسي واقعي در تمام رژيمهاي مشهور حكومتهاي جهاني روي حقوق انساني جهاني پيشبيني شدهاند. آنچه ما در قالب حقوق انساني قرار ميدهيم، ممكن است هنوز به عنوان يك موضوع مشاجره آميز باشد. به هر حال، تفكر درباره اين موضوعها در اصطلاح از موقعيت هويتي، شايد بعضي از سركشيهاي نيرومندش نرمتر شوند. همانطور كه ممكن است، بدون تضاد مخالفت، در اعتقاد به مجموعهاي از هويتها (و زمان مشابه شايد به عنوان زن، چيني، پكني، مخالفت سياسي، ميهنپرست، يك بودا و يك تحسينكننده ليبراليسم غربي) بنابراين ممكن است به حقوقي اعتقاد داشته باشيم كه به سرتاسر زمينههاي مختلف قابل انتقال باشد. در اين گسترده دادخواست جهاني شدن انساني به نوبهي خود روي زمينهاي آن وابسته است. ميتواند موقعيتي را طلب كند كه پيوستگيهاي اشتراكي محلي خاص ميتوانند به صورت معقولي سركوب كننده قضاوت شوند. اما نيازي نيست كه آن را به عنوان كارتي كه هم وظايف و حقوق كمتر را مغلوب (فال حكم در ورقبازي) ميكند. ما ميدانيم هويت ساخته ميشود، نه اينكه به ارث ميرسد.